انسانیت

▬ بازگشت به آرشیو مطالب اخیر

یادی از گذشته

پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه

منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم.


پیرزن قبول کرد
....

فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
.

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.


ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام

نذاشت بیام


نوشته شده در تاریخ شنبه 2 اردیبهشت 1391 توسط اشرف مخلوقات

▬ لحظه ی سال تحویل
▬ نامه ایی به خدا در موزه گلستان
▬ پرواز در آغوش آسمان
▬ قرآن
▬ احساساتی یا منطقی
▬ یادی از گذشته
▬ نوروز
▬ چطور ثروتمند ترین آدم روی زمین باشیم؟
▬ مرگ های خاموش
▬ هوش ایرانی
▬ 17 ربیع الاول
▬ نگرش مثبت
▬ قسمتی از اندرزهای کورش بزرگ
▬ انسان و سمبولهایش
▬ احادیث امام علی (ع)

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic